|
توگفتی اگه بادبیادقاصدک میمیره امانمیدونستی که ازتاروپودش دردل خاک هزاران قاصدک متولد خواهند شد....
|
الان عصر یه روز پاییزیه ساعت ۲ از سر کار اومدم تنها بودم سرما هم خورده بودم و ناهار هم نداشتم
یه عالمه هم کارای عقب افتاده ظرفا رو شستم ناهار هم طبق معمول روزهایی
که هیچی ندارم عدسی درست کردم و به زور خوردم ...الان هم زدم بیرون رفتم بانک
بعد هم قبض تلفن رو که قطع شده بود آوردم دفتر خدمات ارتباطی دادم یهو
نگام به کافی نت افتاد گفتم بیام سری به اینجا بزنم هر چند که اینجا دیگه مثل قدیما
نیست ...زندگی میکنیم چون رسمه ..دیگه زندگی داره روزمره میشه
سال ۸۵ بود که برای اولین بار با یه عشق حقیقی تو این وب نوشتم حالا ۵ سال
از اون روزا میگذره تو این پنج سال خیلی سختی کشیدم خیلی هنوزم میکشم
اما حالا دیگه کوتاه اومدمو با روزگار نمیجنگم چون دیگه اون نیروی جوونیمو ندارم
حالا دیگه یه زن با تجربه شدم که مثل یه لاکپشت سرشو کرده تو لاک خودشو یه گوشه
دنیا آروم و بی سر و صدا داره روزگار میگذرونه بدون اینکه به کسی آزار برسونه و یا
توقعی داشته باشه ........من سهمی از دنیا داشتم که بهم نرسید
حالا فقط یه دل شنوا میخوام برا درد دل...........میخوام برم
دلم تنگ میشه واسه اینجا
بعد این همه وقت نمی دونم اومدم چی بنویسم دلم برا این محیط تنگ شده بود
چقدر زود میگذره یه سال دیگه هم گذشت و این عمر ما آدماست که داره میره
امسال عید هیچی تو وبلاگم ننوشتم چون این عید متفاوتی بود
دیگه مثل سالای قبل ماهی قرمز کوچولو نخریدم و براش گریه نکردم که مجبوره
بیاد هفت سین ما رو جور کنه و بعدم بمیره ...امسال هفت سین نچیدم امسال
برام هفت سین چیدن ..برام ماهی آوردن ...سبزه و ....اینا رو تو خونه خودم چیدن
برای من و ........زندگی دلمرده تر و پوچ تر از گذشته شده و حالا می فهمم که
همه آدمای دنیا مثل همن منم مثل شهریار کوچولوی کتاب شازده کوچولو همه
سیاره ها رو گشتم و دیدم هیچ کی خوب نیست و هیچ کی مثل گل سیاره ی
خودم نیست و دلم برا گل نا مهربون خودم تنگ شده و دلم میخوام به سیارم
برگردم.................

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
......................................................................
امروز صبح یه روز خسته کننده تابستونه توی یه شهر دور
من اینجام فرسنگها دور از تو
صبحی اومدم کافی نت خیلی وقت بود که نیومده بودم باورم نمیشه
تو اومده باشی اینجا ...خوشحالم که فراموشم نکردی
دیشب تو جاده بودم و مثل همیشه که تو جاده عجیب بهت فکر میکنم
بهت فکر میکردم و
یه آهنگ غمگین به یاد لحظه های قدیم گوش دادم
و یواشکی چند قطره اشک...
اولش فقط چشام خیس شد بعد یه قطره دوقطره ...
تا شد هق هق تاشد دریا
تا شد یه عالمه حسرت نبودنت
هنوزم مثل قبل دلم برات یه دنیا تنگ میشه
دلم هواتو میکنه ...
من اینجا از تو دورم خیلی دور..
...................این چند تا نقطه هم برا حرفیه که تو دلمه و نمی تونم بگم همون دو کلمه..........
خواستم اسمتون رو روی آسمو ن بنویسم که همیشه داشته باشم ولی
هر کاری کردم قدم نرسید ولی اسمتون رو روی قلبم نوشتم تا همیشه
یادم بمونه ......
این متن یه نامه هست که امروز صبح یکی از شاگردام بهم داد با یه
قلب مهربون و یه نیت پاک و صادق ....امروز شاید بهترین لحظه ها
رو تجربه کردم ..صبح با ورودم به کلاسم یه عالمه برگ گل ریخت رو
سرم و یه دنیا عشق هدیه گرفتم ..امروز عشقو دیدم نه از اون عشقایی
که قبلن دیده بودم ..نه....عشق واقعی .محبت و معصومیت از نگاه بچه ها
اونایی که یه سال باهاشون بودم ..هر روز باهاشون زندگی کردم ....
اونا برای امروز لحظه شماری میکردن ..انگار که خوشحال کردن
معلمشون براشون همه چیز بود ...و واقعا هم منو شاد کردن ...
دوسشون دارم و امیدوارم که براشون معلم خوبی بوده باشم...
یه استاد داشتم همیشه میگفت خدا هر که رو که دوست داشته باشه
معلم میکنه ...خدایا ممنون که منو معلم کردی....تا بتونم به بچه ها
صداقت ...دوستی ..محبت و عشق رو یاد بدم و بهشون یاد بدم
که دروغ .بدی و خیانت و همه چیزای زشت دنیا رو یاد نگیرن
و همیشه بچه باقی بمونن ....خدایا من یه معلم جوون در آستانه
تجربه کردنم خیلی جوون و شکننده پس تنهام نذار که وقتی
پیر شدم شاگردام روزهای معلم هر سال منو به خوبی یاد کنن
از همین جا دست همه معلمام و استادام رو میبوسم و از خدا براشون آرزوهای
خوب میکنم چون که به من عشق و خوبی یاد دادن ......نه چیز دیگه
.........................................................................................
درس (ق) می داد یاد بچه ها
در دبستان خانم آموزگار
واژه ها تکرار می شد یک به یک
قوری و بشقاب و قندان و قطار
شادمان از درس تازه کودکی
روی کاغذ دزدکی چیزی نگاشت
یک الف دنبال آنهم شین و قاف
خواند آن را عشق و اعرابش گذاشت
چون معلم دید آن مرقومه را
بی تامل روی آن خطی کشید
خواست چیزی گوید آن کودک ولی
جز خشونت در رخ خانم ندید
گفت با کودک معلم : کای پسر
اولا عین است اول حرف عشق
درس این حرف آخرین درس شماست
پس نباید کرد چیزی صرف عشق
ثانیا باید تمام بچه ها
بشنوند اینجا کلاس و مدرسه است
جای الفاظ چرند و چار نیست
جای تعلیم حساب و هندسه است
هر کسی غیر از کلاس و مدرسه
در سرش باشد هوای دیگری
یا سرو گوشش بجنبد در کلاس
یا بگیرد درس من را سرسری
من خودم با چوب و خط کش بر سرش
میزنم آنقدر تا آدم شود
یا به ناظم میدهم تحویل تا
شر او از این دبستان کم شود
گفت کودک با اجازه : اولا
ما یکایک بچه های آدمیم
درسر ما فکر های خام نیست
ما به حکم عشق اینجا آمدیم
ثانیا درس و کلاس و مدرسه
بی محبت جز در و دیوار نیست
بر مدار عشق میگردد جهان
پس سخن از عشق اینجا عار نیست
زین سبب ای مهربان آموزگار
جای آن دارد بفرمایی چرا
میدهی در درس آخر یاد ما
اولین حرف از حروف عشق را ؟
گفت با کودک معلم که وه چه خوش
آتشی در جان من افروختی
آفرین بر تو که با برهان خود
درس اصلی را به من آموختی

دلم گرفته ......
میدونم که اون لحظه میدونستی که به یادتم
یادت همه لحظه هامو پر کرده
من فقط دلتنگم همین ...
.....................................................
خدای قطره های بارون
بعد من دیگه هیچ کس رو تو دنیا از عشقش از عزیز ترین کسش
جدا نکن ..........آمین
سلام مهربونتر از همه
دیشب بعد یه مدت طولانی باهات دیدار کردم اما تو خواب اما عین
واقعیت بود شاید باورت نشه ....خواب میدیدم اومده بودی دیدنم
خیلی فرق کرده بودی ...با هم حرف زدیم ...من دستاتو گرفتم ..تو
گریه کردی ومن لرزش شونه هاتو میدیدم ..به خودم میگفتم بذار خوب نگاش کنم حالا که پیشمه ..اگه
بره دیگه تا آخر عمرم نمیبینمش ..حال عجیبی داشتم گیج بودم...داشتم بال در می آوردم همه وجودم
شده بود چشم و تو رو نگاه میکردم ...که مبادا لحظه ای هدر بره
بعد این همه وقت تو کجا بودی چه خوب کردی که اومدی دیدنم ..
بعد یکی اومد و به من گفت که باید برم هر چی بهش میگفتم تو رو خدا
بذار پیشش باشم ..بذار ببینمش ..باشه میرم اما بذار یه کم دیگه باشم
تو رو خدا بذار بمونم من هنوز باهاش یه دل سیر حرف نزدم
اگه تموم بشه دیگه برا همیشه ازش جدا میشم ..بعد دو سه سال
اومده ...اما اون منو مجبور کرد که برم ...گریه کردم فریاد میکشیدم
اما اون نمیفهمید ...داشتم گریه میکردم که از خواب پریدمو دیدم
مامانم با لیوان آب بالای سرم ایستاده ..باورم نمیشد که خواب دیده
باشم دلم میخواست دوباره بخوابم تا شاید ادامه خوابمو ببینم
صبح با سر درد بلند شدم گیج بودم انگار که واقعا تو رو دیده بودم
خیلی وقت بود که دلم برات تنگ شده بو د ...دلم بیشتر برات تنگ شد
دلم گرفت ...دلم هوای روزهای خوب با تو بودن رو کرد ..دلم عجیب برای
نگاه مهربون و پر از عشقت تپید و تو راهی که میرفتم مدرسه آروم آروم
گریه کردم ...دوست دارم تا آخر عمرم ...هیچ زمانی هیچ کی رو مثل
تو و اندازه تو دوست نخواهم داشت ..هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه این
حس رو ازم بگیره ...عزیزم روزهای خوب موندنی نبودن و از ما فرار کردن
لحظه های در کنارت بودن و با تو خندیدن چرا همیشگی نشد ؟
من به دیدار تو حتی در خواب راضیم ...........
بی غرور میگم که از خدا میخوام که بیای و این نوشته رو بخونی
عزیز تر از جانم ...
مینویسم مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
و من سخت ناتوانم..................
آخرین لحظه های امساله ....سالی که همه چی داشت جز شادی ..یه سال دیگه هم بی تو گذشت ..میدونی تنها چیزی
که از سال نو میفهمم اینه که چقدر زود داره عمرمون میگذره
توی همه روزهای سالی که گذشت تو توذهنم بودی و بهت فکر میکردم
نمیدونم چی بگم الان که دارم مینویسم تنها چند دقیقه به سال جدید مونده ..یادمه پارسال انگار همین دیروز بود موقع سال تحویل هیچ حس خاصی نداشتم فقط یاسین خوندمو برای خوشبختی همه اونایی
که دوسشون داشتم دعا کردم و دعا کردم که همه به آرزوهاشون
برسن....اون سال دیگه تو برای همیشه از پیشم رفته بودی
یه سال گذشت ....الان بدتر از پارساله ..هیچ فرقی برام با روزهای دیگه نداره.................نمیخوام سال تحویل تو خونه باشم دلم گرفته دارم
میرم پیاده روی ...تنها ...واسه فکر کردن به همه سالی که گذشت و
سالی که میاد و اونم میگذره ....
مثل همیشه خالصانه و بی ریا برات آرزوی بهترین سالها و لحظه ها رو دارم
و امیدوارم که همیشه باشی ....هر چند دور
برام دعا کن که هر روزم داره مثل دیروزم میشه
در آستانه سال نو به این میاندیشم که هشت ساله که تحویل سال با منی...در منی ...قلبم تو را در خود دارد
سال نو مبارک
ا
سلام
دیروز مدیرم یه حرفی زد دیدم واقعا راست میگه .اون میگفت
که اکثر آدمای خوب سرنوشت خوبی ندارن و اونایی که بدترن
به زندگیشون ادامه میدن و انگار که روزگار بیشتر بر وفق مراد
اونا میچرخه .راست میگفت هیچ وقت ندیدم که خوب بودن پاک
بودن صادق بودن و ساده بودن دلیل خوشبختی باشه من ندیدم شاید
در بعضی موارد باشه ولی اکثر اوقات اونایی که بهترن سرنوشت
بدتری دارن ...من به حکمت و مصلحت معتقدم ولی .......زیاد
نمیتونم درکش کنم چون خودم هیچ وقت جواب خوبی هام و سادگی هامو
نگرفتم و همیشه به خاطر اینکه سعی میکردم خوب باشم بیشتر
ضربه خوردم ...به نظرم توی این زمونه باید یه خورده بد باشی تا
تو هم کمی مزه خوشبختی رو بچشی ...تا دیگران تو رو ساده فرض
نکنن و نخوان ازت سو استفاده کنن شاید باید جوری باشیم که
بتونیم در برابر دیگران و کسایی که حس خودخواهیشون
به قدریه که به خودشون اجازه هر کاری رو میدن بتونیم بایستیم
کاش خدا یه روز می اومد اینجا کاش خدا منو میگرفت در آغوش
تا بتونم اندازه دنیا براش گریه کنم تا بهش بگم که چه سختی هایی
کشیدم
و بگم که به همه بگه که هیچ کس حق نداره با دل و فلب کسی
بازی کنه ..هیچ کس حق نداره زندگی کسی رو به نفع خودش
ویروون کنه هیچ کس نمیتونه به جای کسی تصمیم بگیره و
بگه که آدما همه یکسانند و هیچ کس بر دیگری برتری نداره و
هزار تا چیز دیگه ....اونا شاید هزار بار تا حالا کلام خدا رو
خونده باشن ولی فقط چیزایی رو از توش یاد میگیرن که با روحیه
خوشون سازگاره ..قران برای اونا کافی نیست کاش خدا یه روز
می اومد ........................................
خدایا بهم قدرت بده که بتونم زندگیمو با خوبی به پایان برسونم
بهم شهامت بده تا آدمای عوضی رو زیر پاهم له کنم
خدایا بهم جرات بده تا دیگه گریه نکنم
بهم ایمان بده که هیچ وقت فراموش نکنم که تو شاهد و ناظر بر اعمالمونی
خدایا ازم مراقبت کن ......ممنونم
امشبم قصد نداشتم بنویسم اما دلم میخواست باهات
حرف بزنم ..اما نمیدونم چی باید بگم ....
فقط دلم میخواست یه چیزی بنویسم که بدونی دلم
یه جوریه...شب بخیر
سلام عزیزم
امشب برا خدا نامه نوشتم . کلی حرف زدم کلی درد دل کردم همه حرفایی که جمع شده
بود تو دلم رو گفتم . امشب با خدا حرفم شد . میدونم که بنده خوبی براش نبودم ولی اون
خداست اگه بخشنده نبود اگه مهربون نبود که خدا نبود..از آدما براش گفتم از بدیهایی که
هستن و هیچ موقع تبدیل به خوبی نمیشن ..از روحیه خودم که دیگه حتی برای خودمم
کسل کننده شده از بدی های خودم ...خیلی وقت بود که میخواستم با یکی حرف بزنم
امشب دیدم هیچ دوستی بهتر از خودش نیست که همه چی رو میدونه و دیگه لازم نیست
براش توضیح بدم ...از تو براش گفتم تو رو خوب میشناسه...براش گفتم که چقدر دوستت
دارم بهش گفتم که دیگه هیچ وقت هیچ زمانی هیچ کس مثل تو نمیشه ..البته پیش خدا ازت
گله هم کردم و بعدش کلی غر زدم .خلاصه یه خورده آروم شدم ..نمیدونم به کجا میرسم
نمیدونم آینده چیه ؟ نمیدونم چی سرم میاد..منتظر یه معجزه ام فقط همین....
این روزها دلم عجیب دلتنگ توست..کاش میان این رهگذران تو را فقط تو را میدیدم
......دل من از خدا معجزه مي خواهد براي تو
نه معجزه اي بزرگ
معجزه اي کوچک به اندازه شادي تو
دل من از خدا معجزه مي خواهد براي تو،
تا گم نشوي ميان دلتنگي هايت
تا غصه تو را نابود نکند
چشم هاي تو از باران خسته شد و دلت زير برف گرفتار،
روح تو زير باران شسته شد و آب رفت،
دل من از خدا آفتاب مي خواهد براي تو
دل من از خدا نور مي خواهد براي تو تا بپاشد روي دلت
تا قلبت نگيرد در اين تاريکي...
و عشق مي خواهد براي تو
تا روحت يخ نزند در اين هواي سرد
دل من از خدا معجزه مي خواهد براي تو
نه معجزه اي بزرگ، معجزه اي در حد لبخند تو،
معجزه اي به اندازه کوچکي من....خدایا....
امشب بعد نمازم عجیب برات دعا کردم .....
حست میکنم احساس میکنم که هستی ..همین جاها ..همین
نزدیکی ها ...حس میکنم که میای و نوشته هامو میخونی ...
شایداگه این یه ذره امید رو نداشتم هیچ وقت نمینوشتم ...
دوستت دارم هم خونه ..همدل ...هم نفس.....شب بخیر
سلام همدل قدیمی
خیلی حرف دارم برای زدن دلم میخواد بزنم اما این اولین باره که حرف دلمو قورت میدم
فقط اومدم بگم : دوستت دارم ...به اندازه همه دنیا ..اندازه هر چی که اندازه نداره ..
اندازه معصومیت نگات ..اندازه خوبی های خواستنیت .اندازه قشنگی روزها و لحظه های
با هم بودنمون ...دلم برای اون لحظه ها تنگه ..خیلی تنگ ...دلم تنگه برای وقتی که
با همه وجودم اسمتو میگفتم..من با اون لحظه ها
زندگی روزنده ام ..دوستت دارم و میدونم که تا آخر عمرت هیچ کس مثل من دوستت
نداره اینو با شهامت میگم ..هیچ کس مثل من نمیتونه تو رو دوست داشته باشه و عشقش
مثل من اعتبار داشته باشه میدونم که اینو باور داری ...
همیشه دوستت داشتم و دارم و این احساس هیچ وقت تغییر نمیکنه حتی با گذشت قرن ها
حتی با مرگ ...این روزها که میگذرد دلم تو را دلتنگ است و کودک دلم تو را بهانه
میکند ....خدا.... نشونیشو از کی بگیرم ؟
شب آمده است و تو نیستی
من آمده ام و تو نیستی
واین قصه تلخ مثل روزهای تلخ تکرار میشود
ای خدا
معجزه ات کو؟ خدای من رویا اگر روزی واقعیت نداشت اینگونه در ذهن های ما
نقش نمیبست ..یاریم کن ..خدایم ...
سلام
دلم یه آسمون میخواد اندازه دلتنگیام ...دلم یه فضا میخواد برای گریه..دلم
یه شونه میخواد برای اشکام ...دلم یه کسی رو میخواد که یه روز بشینم
باهاش حرف بزنم ...دلم همه لحظه هایی رو میخواد که تو بودی
دلم همه شادیهایی رو میخواد که باتو بود ...من عاشق اون لحظه هایی
بودم که تو بودی ..تو بودی حالا هر جور چه دست یافتنی و چه دست نیافتنی
...گاهی دلم عجیب هوای بودنتو میکنه اون وقت دیگه هیچ منطقی نمیتونه
توجیحم کنه ..دوست داشتم جایی زندگی کنم که وسعت قلب آدمهاش بزرگ
بود و بی انتها ..جایی که فقط عشق بود و معصومیت ...جایی که بتونم
اونجور که هستم باشم نه جوری که مجبور باشم زندگی کنم ...دوست دارم
جایی باشم که ادمهای زندگیم جوری باشن که بتونم همیشه با عشق به اونا
نگاه کنم و همیشه به اونا لبخند بزنم نه توی این فضا ها که همیشه مجبورم
جوری باشم که نمیخوام ..و باید به جای لبخند نقابی از اخم و بی اعتمادی
به اونا تحویل بدم ...زندگی این طور که من میخوام نیست و شاید هیچ وقت
این طور نشه ...چون خیلی از این جور آرمان ها دوریم ...دقیقا نمیتونم
اون چیزی رو که دلم میخواد رو بیان کنم یه مدته که این جور شدم و نمیتونم
احساساتم رو بگم ولی افکار سردرگمی دارم ولی بازم احساس شادی میکنم
که میدونم فقط تو میدونی که چرا شادم...
و میدونم که تو میدونی و میفهمی که لابه لای این حرفها چی میخوام بگم
که دلم برات اندازه دنیا........که خیلی........
دوستت دارم
...........................................................
هر چه هستی باش
با توام ای جنگل تسکین
ای تکان های دل
ای آرامش ساحل
من نمیدانم
هر چه هستی باش
اما باش
امشب دلم گرفته ...وقتی اومدم اینجا دیدم اومدی خیلی خوشحال شدم به خودم گفتم
دیگه نمیای ...ممنون که اومدی
امشب میخوام باهات درد دل کنم ...اگه اومدی اینجا تا ته بخونش ...
چند روزپیش منتظر تاکسی بودم که یه خانومه وایساد اولش نمی خواستم سوار شم
ولی گفت که میرسونتم ..خیلی زن خوبی بود مثل فرشته ها بود مهربون ..خیلی با
هم حرف زدیم از زندگیم پرسید از روزگارم و من برعکس که زود به کسی اعتماد
نمیکنم اما دلم میخواست باهاش حرف بزنم ..بهش گفتم که هیچ چیز توی زندگیم
خوب پیش نمیره و همیشه انگار منتظر یه معجزه ام ..بهش گفتم که گاهی شادم و
شاید یک ثانیه بعدش غمگین اون یه مثال جالب برام زد که خودم درست معنیشو
نفهمیدم ...اون گفت که هر کاری داشته باشم میتونم ازش کمک بگیرم دلم میخواست
که سرمو بذارم روی شونه هاش و گریه کنم ولی روم نشد وشاید احساس کردم که
که باید محکم باشم ...از بس احساس کردم و به خودم قبولوندم که باید محکم باشم
داره حالم بد میشه و خودم میدونم که اصلا محکم و قوی نیستم و از درون دارم از
هم میپاشم مثل یه چیزی که ظاهر رو حفظ میکنه ...
من دیگه دوست ندارم که راجع به احساسات قلبیم با کسی حرف بزنم برای همین
دارم منفجر میشم ...واینجا وتو تنها کسی هستی که دوست دارم بیام و حرف
بزنم ........هنوزم هیچ کسو مثل تو ندارم که بتونه فقط با گوش دادن به حرفام
آرومم کنه میدونم که گوش میدی مثل همیشه با صبر ... امشب با دل آرووم میخوابم
چون که تو هستی در من ..در وجودم ...
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را از احساسم تو میخوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
..........................................شب بخیر

کاش چیزی میخواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...
کاش میتوانستم همچون خوب تریت دلقکان جهان تو را سخت وطولانی بخندانم.....
کاش میتوانستم همچون مهربانترین مادران رد اشک را از گونه هایت بزدایم .....
کاش نامه ای بودم حتی یک بار با خوبترین اخبار....
کاش ای کاش که اشاره ای داشتی .امری داشتی . نیازی داشتی . رویای دور و درازی داشتی....
آه که این قناعت تو . این قناعت تو دل مرا عجب میشکند.......
از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم (نادر ابراهیمی)
امشب حرفی برای زدن ندارم ............شب بخیر
خوبی؟
چند بار اومدم نبودی ...دوست ندارم ناامید بشم .....اگه میتونی بیا
ای که از فاصله ماه به من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری
شب بخیر

سلام
باورم نمیشه که اومده باشی این جا یک سال بود که هیچ خبری ..نشونی ...نوشته
ای ازت نداشتم ...امروز بعد چند روز وبلاگمو باز کردم عصری پیام کوتات رو
دیدم ...مخم هنگ کرده بود ..خوشحال شدم تو که میدونی من همیشه حرف دلمو
میزنم پس بی هیچ پرده ای میگم که خیلی خوشحال شدم ...رفتم مسجد ..و یواشکی
که هیچ کی نفهمه خدا رو شکر کردم .به خدا گفتم خدا تو دوبار تا حالا به من نشون
نشون دادی که خیلی بزرگی یه بار وقتی که اون اومد و بهم گفت که دوسم داره و
یه بارم امروز که روح خستمو شاد کردی به پیامی از اون .نمیدونم شایدم تو خیلی
اتفاقی اومده باشی و برات اصلا چیز مهمی نباشه وشاید دیگه هیچ وقت نیای ولی
اینو راست میگم ..چند روزی بود که خیلی ذهنم درگیر بود خیلی به گذشته و
خاطراتی که بینمون گذشت فکر میکردم حتی چند شب بود که خوابتو
میدیدم ..مرتب توی فکرم بودی صبح ..سر کار .تو کلاس .ظهر موقع غذا حتی
موقع نماز ..شب ...تو خواب ...همش توی ذهنم بودی احساس میکردم که خیلی
احتیاج دارم که باهات حرف بزنم ..حتی چند شب پیش دیگه از بس بغض گلومو
گرفته بود طاقت نیاوردمو به ندا زنگ زدم و گریه کردم ..بهش گفتم که دلم
برات ........حس خاص و متفاوتی دارم یه جوریم احساس میکنم که خواب دیده
باشم که اومده باشی حالا به هر نیتی همین که اومد ی برام همه دنیا بود...نمیدونم
کجایی ؟ روزگارت چطوره ؟ چه کار میکنی ....همه چی خوب هست یا نه ...ولی
از ته دلم ...از همه وجودم حست میکنم ..همیشه هستی در من ..در وجودم ....هر
چند دور ....
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
در گلو شکسته میشود
شب بخیر ........
شاید به من مربوط نیست ....فقط اومدم بگم که یادم بود که تو سالها پیش توی همچین روزی تو دومین روز زمستون ..یه روز بعد من به دنیا اومدی ...اومدنت مبارک ....از طرف کسی که روزی آشناترین آشنای تو بود و حال غریبه ای آشناست

سلام
پارسال درست همین ساعات وهمین شب بود شب یلدا ...من سفر بودم با بچه های
دانشکده .جنوب ..سوار لنج .رو دریا ..همه طول راه رو به این فکر میکردم که
چون شب تولدمه حتما به یادمه حتی با اینکه یه سال بود همه چی بینمون تموم شده
بود ولی با تموم وجودم ایمان داشتم که به یاد مه ...خیلی توی اون سفر به یادش
بودم عجیب یه دلهره همه وجودمو گرفته بود ..یه غم یه احساس دلتنگی ...همش
میگفتم خدایا کاش زود برگردیم کاش زود برگردیم برم وبلاگمو باز کنم و تبریک
تولدی که حتما برام نوشته رو بخونم مطمئن بودم که برام مینویسه اون شب به
یادش یه آهنگ غمگین گوش دادمو بازم همه وجودمو دلتنگی گرفت آرزو میکردم
که کاش بود گریه میکردم گفتم خدا چرا اونو ازم گرفتی خدایا کاش برگرده و باز
به خودم امید میدادمو میگفتم از این ستون تا اون ستون فرجه شاید خدا داره امتحانم
میکنه خدا رو چه دیدی و این شعر رو زمزمه کردم که میگه : شاید محال نیست که
بعد از هزار سال روزی غبار ما را آشفته پوی باد / در دور دست دشتی از
دیده ها نهان / یا پای جویباری چون اشک ما روان / ما را به یکدگر برساند /
پهلوی یکدگر بنشاند .......
با همین افکار آشفته شب تولدم گذشت ...فرداش ما برگشتیم و پس فرداش رسیدیم
یعنی دوم دی که روز تولد اون بود همین که رسیدم خونه با همون لباسا وصل
اینترنت شدم و وبلاگمو با اشتیاق باز کردم که هم پیام تبریک اونو بخونم و هم متنی
که از قبل برای تولدش آماده کرده بودم رو توی وبلاگ بنویسم دلم یه دنیا براش
تنگ شده بود ...ولی.......باورم نمیشد چی برام نوشته بود ..خدایا اون خبر
ازدواجشو نوشته بود درست توی روز تولدم اینو نوشته بود ..شوکه شده بودم هیچ
حرکتی نمیتونستم بکنم دستام یخ کرده بود و همه بدنم میلرزید فقط به صفحه
کامپیوتر خیره شده بودم احساس کردم از یه جای بلند پرت شدم همه دنیا آوار شد
روی سرم فقط گریه میکردم ضجه میزدم و میگفتم چرا ؟ و خدا میدونه که چی به
من گذشت به ندا زنگ زدم اومد پیشم اونم گریه میکرد از اون روز به بعد من
تغییر کردم همه شادیهام گرفته شد همه چی رفت نسبت به همه چی بی تفاوت شدم
و رسیدم به پوچی به اینکه چرا زنده ام و افسردگی گریبانگر من شد ..الان یک
سال از اون روز میگذره و انگار که همین دیروز بود هیچ چیز عوض نشده و هیچ
وقت هیچ چیز عوض نمیشه از اون روز یه زندگی دیگه آغاز شد کار شد اجبار
زندگی شد اجبار... نه علاقه ..امروز خیلی گریه کردم و تو دلم باهاش حرف زدم
عین پارسال اون کاری کرد که همیشه تو روز تولدم یه غم عمیق نذاره که شاد
باشم امروز سالگرد ازدواجشه ....جالب بود که یکی بیاد بدون اینکه انتظاری
کشیده باشه بدون اینکه از شب تاصبح ها اشک ریخته باشه بدون اینکه به خدا
التماس کرده باشه نذر کرده باشه هشت سال به خدا التماس کرده باشه بیاد همه
چیزرو تصاحب کنه و بشه مال اون تو بمونی ..واقعا بمونی فقط تو
حسرت ......دقیقا نمیدونم که چی میخوام بگم فقط خیلی دلم گرفته و حال خوبی
ندارم و یه عالمه حرف توی گلوم مونده که دلم میخواد حتی اگه یه ساعتم به عمرم
مونده باشه بهش بگم ..و حتما یه روزی حرفامو بهش میگم یه وقتایی مثل دیوونه
ها به خودم میگم اصلا اون کی بود نکنه همه اینا رو خواب دیدم ...نمیدونم ...یه
سال دیگه هم شد یه سال دیگه از عمرم رفتو من هر روز توی یه افسردگی عمیق
تر میشم و اون اولین سالگرد پیوندشو جشن میگیره ...دیگه شاید خوب وبد هیچ
چیز برام مهم نباشه و زندگی برام شده یه وظیفه یه عملی که باید انجامش بدم چون
که زنده ام ....دیگه مهم نیست هیچی مهم نیست الان دیگه مثل پارسال بیتاب نیستم
و ضجه نمیزنم چون دیگه این غم با همه سلولهای بدنم عجین شده حالا دارم آروم
آروم اشک میریزم آروم آروم برای خاطر دل بی گناه خودم که بدجور داغونه ....
ندا رفیق لحظه های سختی برای تولدم نوشت:
پاییز میرود و از رفتنش غمی به دل ندارم چو ن در زمستان قلبم رویش جوانه های
عشق توست
تو با زمستا ن می آیی تا غم از دلم بزدایی........................
به آجر آجر این شهر کهنه می گریم
به قدر گنگی این لحظه های سیمانی
سفر به خیر عزیزم ولی بگو این بار
زیاد آن ور تنهایی ات نمی مانی
بگو به من که دلت تنگ آمدن شده و
بگو، به خاطر اشعار من، پشیمانی!
از اینکه بی خبر از ذهن کودکت بروی
از اینکه منتظرت هستم و/نمی دانی↓
که ریشه ریشه تو را کاشتم نفهمیدی
/در این هوای غم انگیز و عصر بارانی/↓
برو به مقصد تنهایی از جهان در خویش
به سمت هق هق این چشم های پنهانی
که حسّ پر زدنم بود و بال امّا نه
به جای من تو برو سمت این پریشانی
همان هوای بهاری که حسّ پروازت
دوباره آب شود از یخ زمستانی
که من همیشه به این سنگفرش دل بستم
نه آسمان، به همین جدول خیابانی↓
که از تمام لجن های جوی بیزار است
که در تمام لجن ها شبیه انسانی...
و اینکه دلخورم از این دروغ های قشنگ!
از اینکه :«زووووووود میایم، چرا تو گریانی؟
ببین بزرگ بزرگم... و خوب می فهمم
که زود واژه ی ناباوری ست طولانی!!!
و چه بسيارند كساني كه ميشكنند، ميريزند، ميكوبند و راه را بدون ديگري طي ميكنند
اينجا سرد است و فقط سوز است كه به گوش مي رسد تن زار هر شكسته اي كه وصله اي دارد مثل بيد مجنون ميلرزد ونگاه پريشانش را به دور مي اندازد و پي تكه هايي است كه تا ابد پيدا نمي شوند .
زبانشان بسته، دستهايشان خالي و نغمه هايشان بي آواز
و تداعي سوالي در ذهن، كه چرا كه چرا بايد اينگونه باشد؟ چرا اينقدر زخميند و بالهايشان خونالود است
مگر نه اينكه انسانها همه قلبي در سينه دارند ؟مگر نه اينكه خدا احساسي پاك را وديعه گذاشت تا پاك به نزدش باز گردانند پس چرا ادم اينگونه ميكند پنداري نميگذرد جز آن كه بگويي كوه سنگي او بيش نيست چرا سنگي سخت تر از سنگ در لابه لاي ا ندوهي از خون وجود دارد پس آن احساس شفاف كجاست ؟
نكند ................شايد ......ممكن است ..................
تمام وجودم را ميخوام در فضا پراكنده كنم ديگر هيچ چيز و هيچ بندي در وجودم ارام نيست وجودم همه خروش است و ذهنم همه پرواز
باز هم يك دل سنگ كه نميخواست سنگ باشد به كوهي تبديل شدو بر سر چيني شكستيني قلبي فرود امد و فريادي بر نخواست جز اهي
و اين است معادله ي عشق ، معادله خوشبختي حل نشدني كه تو را مي كشاندو مي كشاند يا شكست و تباهي، يا ميشود دريايي شيشه اي مواج كه پي ازاديند و خوشبختي.
اينبار ديگر شيشه نمي شكند .
خوشبختي آنجاييست كه شيشه اي خود را بر آب زند كه اب شيشه را در برگيرد و شيشه قلبي را بشكافد و دراعماق آن جان گيرد.
من اکنون چه غريبم اينجا
مثل يک قطره آب
مثل يک تکه ابر
مثل يک برگ که رها شد در باد
و چه اينجا سرد است
مثل احساس درختي
که دلش سوخته است
مثل مرغي که
جامانده ز کوچ
دستان کسي که ندارد احساس مثل
و چه سخت است دراينجا ماندن وبگويي که زمان
عذاب آور وحول انگيز است چه
و چه خوب است
که احساس کني
که کسي هست که يادت با اوست
و شب و روزدلت هم ره اوست
و چه زيباست اگرفکر کني
منتظر بايدبود تا كه او برگردد.........
شاید ...نمیدونم که جیکار باید بکنم ..شاید فقط میتونم بگم پشیمونم ..خیلی پشیمون ..از دست خودم عصبیم واسه خاطر هدر دادن تموم لحظه هایی که دیگه بر نمیگردن واسه خاطر همه سالها یی که بهترین و پر نیرو ترین سالهای زندگی هر شخصی هست ...یعنی همومن سالهای جوونی ..حالا که پیر شدم همش به خودم میگم دیدی چطور گذروندی ؟ دیدی دستی دستی گذاشتی چی سرت بیاد ...دیدی چطور یکی از راه اومد و اونی که متعلق به تو بود و همه اون عشق اصیل و قدیمی رو مثل توتای زیر درختا جمع کرد و برد....دیدی اونی که همه جوونی و عمرتو گذاشتی به پاش و بخشیدیشو گذاشتی بیاد تو زندگیت .گذاشت و رفت و در جواب همه اون بدیهایی که تو همه این سالها در حقت کرده بود و در جواب همه اون خوبیهایی که در حقش کرده بودی فقط گفت عشق جاودان مواظب خودت باش و رفت ....نمیدونم شاید هر کسی این متن رو بخونه براش تکراری باشه چو ن مثالش خیلی تو جوونای ما زیاده اما عشق من مثال هیچ عشقی نبود و نیست احساس اون شاید ...ولی عشق من یه عشق هشت ساله بود عین قولم اعتبار داشت ...امشب خیلی دلم گرفته ...توی مسیری که تا خونه قدم زدم به دو سال پیش فکر میکردم به همه اون اتفاقات ..به زندگیم به الانم به گذشته و فقط حسرت خوردم که چرا؟ چرا ؟ تو این همه غم نصیبم کردی چرا منو داغون کردی چرا این قدر عذابم دادی چرا منو افسرده و دیوونه کردی و گوشه خونه انداختی تو چرا بادل من با احساس من تونستی این جور بازی کنی تو میدونستی که هیج جای دنیا هیچ کسی تو رو اندازه من دوست نداره ..بگو که باور کردی .....هنوز هیچ چی از یادم نرفته هر روز که میگذره بدترمیشه ...از بد اگر بد تر است این است ...حال من دیدنیه ..و توی دلم یه عالمه حرفه که دو ساله که حرفام شده بودن بغض و گریه و حالا بغضام شدن فریاد ...فریادی که توی گلوم خفه میشه و جمع میشه تو قطره های اشکمو و همه صورتمو میپوشونه ...همیشه همینه ...دلم میخواد سرت داد بکشم ..میخوام سرت داد بکشم ..میخوام یکی بزنم توی صورتت ..اما تو نیستی کاش میتونستم فقط برای یه بار دیگه باهات حرف بزنم .....نمیدونم چرا اینا رو مینویسم با اینکه میدونم تو دیگه هیچ وقت به این وبلاگ نمیای ..اگه به فرض محال اومدی میدونم که لابلای این نوشته ها میفهمی که چی میخوام بگم ...دوستت دارم... خیلی زیاد از وقتی رفتی دیگه این جمله رو به هیچ کس نگفتم دلم برای گفتنش تنگ شده بود ... دلم برایت تنگ تر از شکاف سوزن است....................................
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرو ن کشید باید ازاین ورطه رخت خویش
سلام
از پنجره اتوبوس نگاه میکنم مسیر همیشگی و هر روز ......یه عده آدم تو ایستگاه با مقصد های متفاوت همین طور با فکر ها و زندگی های متفاوت ...سوفوری که با دقت داره خیابونو جارو میزنه و خیلی وقته که کارشو شروع کرده و دیگه آخراشه ..راننده تاکسی که واسه پر شدن ماشینش اونقدر نگه میداره که حوصله بقیه مسافرا رو سر میبره ....یه زن و شوهر جوون سوار یه ماشین مدل بالا ..کارمند بانک که توی مسیر بین پارکینگ و بانک مدام مواظبه که کت شلوارش خاک نگیره ....اون مغازه دار قدیمی که با توکل به خدا کرکره مغازه رو میکشه بالا ......توی پارک صبح زود یه عده آدم توی ایستگاه تندرستی ورزش میکنن ...اینا اونایی هستن که امیدشون بالاست .....پشت چراغ قرمز یه ترمز تقریبا محکم ..یه پسر سوسول سوار یه 206 که پشت ماشینش نوشته یا شهید کربلا ...برام جالبه ...زودی چراغ سبز میشه و رشته تفکر همه پاره میشه ...این خانومه که روبروی من نشسته و داره توی این شلوغی قران میخونه ....این دختره که با نگاه کردن به موبایلش و خوندن یه چیزی یه لبخند همراه با امید میزنه .....باید پیاده شم مقصدم همین جاست هر روز فکر میکنم که چه زود رسیدم بقیه رفتن ....رد میشم ..از خیابون ...میرسم به مقصدم ...سلام صبح بخیر
غمگین نبود مثل من یه دیوونه افسرده نبود مثل من مغزش از شدت نامردی ها منفجر نشده بود ....میخندید مثل من واسه خنده دنبال دلیل نبود ...چشاش از شادی برق میزد ....
میبینی قاصدک میبینی دارم با گریه مینویسم که اون چقدر راحته و بی تفاوت.....
اون داره زندگی میکنه و من حسرت زندگی از دست رفته رو میخورم ...داغون شدم با دیدنش داغون شدم ذهنم بهم ریخته .....خدایا من دیگه طاقت ندارم خدایا منو ببر از دنیا ...منو ببر به هر کجا که خواستی حتی جهنم .....حتی زمهریر ..خدایا به بزرگیت قسم دنیا برام مثل قفسه مثل زندونه خدایا دنیا و زندگی باشه مال اون و امثال اون ..من چرا زنده ام؟ چرا؟
روز پاییزی میلا د تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخرپروازخطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده است
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه دربدر یادت نیست؟
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه یی دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل
آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست...
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست....
بعد رفتنت این شعر زمزمه لحظه های دلتنگی و تنهاییم شد

و باز این قصه همیشگی تنهایی من تکرار میشود
نبودن تو .....و باز دلتنگی و نوشتن من
که شاید..................
سلام
امشب اومدم درد دل کنم...بعد این همه وقت که هیچی نگفته بودمو همه غصه ها رو سعی کردم تحمل کنم .اینجا یه صفحه خالیه که به آدم امکان نوشتن هر چی که دوست داره رو میده .اینجا این فضا تنها جاییه که برام مونده تنها سنگ صبور دلتنگیام این وبلاگه .امشب اومدم یه چیزی بگم شبیه حرفایی که همیشه به ندا میگم ولی انگار نمیشه چون ندا همپای اشکای من اشک میریزه ..ندا امشب دوباره رفت به شهرشون و تا یه مدت دیگه برای همیشه میره و این آغاز اوج تنهاییه.............................
میخوام از تو بنویسم ..تویی که یه روزی بودی و حالا نیستی ..اصلا نمیدونم با کی ؟ کجا؟ چه زود میگذره زمان رو میگم و من دارم به زمان ثابت میکنم که نمیتونه بعضی چیزا رو تغییر بده بر خلاف اکثر آدما به رابطه گذشت زمان و فراموشی ها اعتقاد ندارم به نظرم انسان تنها چیزایی رو با گذشت زمان از یاد میبره
که اون چیزا از یاد رفتنی باشن ...یادمه استاد توی اون روزگار بد حرفی بهم زد که تا امروز معنی حرفشو خوب نفهمیده بودم ولی کم کم دارم به حرفش اعتقاد پیدا میکنم که میگفت آدما تو یه مرحله از زندگیشون میرسن به مرحله انتخاب حالا این انتخاب هر چیزی میتونه باشه اونوقت طرف میاد قیمت میکنه ببینه کدوم باارزش تره براش اونوقت اونو انتخاب میکنه ....یه عالمه روز و ساعت و ثانیه و لحظه داره همین جور هدر میره و من دلگیر و ناراحتم از همه از زندگی از گردش ایام ..و میدونم که تا این دید عوض نشه نمیشه وارد یه تحول جدید شد ..دلم سکون میخواد میخوام زمان رو متوقف کنم برگردم به عقب جوونیمو بر گردونم به هفت سال قبل و از نو بسازم یه جور دیگه یه زاویه دید متفاوت یه دنیای دیگه زمین نه ...یه سیاره دیگه با آدمایی که مثل این آدمایی که دیدم نیستن زمین واسه من مثل زندونه دیدن آدمایی که هر لحظه با کاراشون اینو به آدم یاد آوری میکنن که نباید محبت کرد نباید خوب بود باید گرگ بود و سود جو و بی مروت....دنیایی که دوستت دارم های آدماش همه از سر طمع و دروغه ...این برای من مصیبته .من نمیتونم باشم ...انگار اینجا برای من تنگه میخوام یه جایی باشه پر بکشم ..خدا منو ببر...هر روز که میگذره بدتر میشم کودک درونم رو هیچ جور نمیتونم قانع کنم که بسازم با این شرایط با محیطی که همه دارن زندگی میکنن یه روزی همه شوقم زیستن بود تو با توام ...تو همه چیزو خراب کردی باعث شدی نتونم حتی دیگه آدما رو تحمل کنم تو کاری کردی که میخوام از این دنیا برم میفهمی ...اینا حرفای یه آدم افسرده نیست ..اینا چیزایه که تو نشونم دادی و من قبلا فقط قصشو از زبون این واون شنیده بودم شاید اوایل فکر میکردم که تو هم مثل من گرفتار بازی تلخ سرنوشت شدی ولی هر روز که میگذره بیشتر به گناه تو پی میبرم و اینکه تو خیلی بد کردی و حالا اون روحیه از دست رفتمو میدونم که بر نمیگرده همون طوری که با همه تلاشم الان دوساله که بر نگشته و هیچ چیز جبران نشد خوب نشد ...و هر لحظه داره بد وبدتر میشه .میدونی چرا بدتر میشه چون هر لحظه که میگذره بیشتر به سادگی خودم پی میبرم و خودمو هزار بار سرزنش میکنم که چرا نتونستم و نمیتونم مثل تو باشم ...مثل تو بودن توی دنیای کنونی ما خوبه دیگه آدم کم نمیاره ..نمیبره .طغیان نمیکنه ....یادته همیشه از اون راههای فرعی صحبت میکردی که میگفتی برای خودت جا گذاشتی برای روز مبادا .ولی من همه راهها رو بستمو گفتم فقط یه راه یه هدف ..تو از اول میدونستی که روز مبادایی برای من وتو وجود داره ولی من فکر میکردم که روز مبادا فقط روز مرگ منه ...من الان در حال حاضر هیچ وابستگی خاصی ندارم یعنی نمیخوام داشته باشم نه به دوستام نه به زندگیم نه به آدمای اطرافم نه به کارم به هیچ چیز ...این تنها تصمیمی بود که توی تمام این مدت گرفتم و فکر میکنم که تصمیم عاقلانه ای هم هست اینجور دیگه طعم تلخ بی مروتی ها آزارم نمیده ..من همه اون مدت تلاش کردم با همه وجودم که به تو بفهمونم که عشق چیزی فراتر از تصورات تو هست میخواستم حتی اگه به وصلمون امیدی نبود لااقل بهت یاد بدم که حقیقت عشق در دوامشه در عمقشه به قول نادر ابراهیمی عشق یک عکس یادگاری نیست یا یک مزاح شش ماهه یا یک ساله ....ولی کلمات و جملات من در برابر منطق تو کم بود چون منطق تو جزء شخصیت تو شده بود و نمیشد عوضش کرد ....من میخواستم به تو جنگیدن . مبارزه . ایستادگی و تلاش برای بدست آوردن هدفهامون رو یاد بدم .من همیشه اگه یه هدفی برام مهم بود اونقدر مقاومت میکردم تا بدستش بیارم حتی اگه اون هدف یا مقصد در نظر دیگران خیلی کوچیک و بی اهمیت بود ..نباید ساده تسلیم شد نباید از خود گذشت به خاطر دیگران
تو روزی همه این تسلیم شدگی ها را نفرین میکنی ...روزهایی که هزاران نفرین حتی لحظه یی را بر نمیگردونه ....برای من دعا کن که بتوانم روزی بر طبق رسم این تندیس های آدم زندگی کنم
یه زغال برداشتمو دور تو خط کشیدمو گفتم آهای آدما این بی معرفت یه روزی تموم دنیای من بود
اي كاش آنقدر فقير نبوديم
تا براي پايمال شدن
چيزي بجز قلبهايمان را
تقديم سرنوشت ميكرديم.....................
.

معنای این شعر در قلب اکثر ما هاهست یعنی یه جور واقعیته
کاش بخونه.................شب بخیر
به كه بايد دل بست؟
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
به لبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش در راه نفاق ـ
دوست در كار فريب ـ
آشنا بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟